506

متنفرم از این مسئله. یک سال اونهمه سختی به خودم دادم و یکم لاغر شدم و حس خوب به خودم پیدا کردم. در کنار غذاهایی که دوست داشتم و میخوردم. حالا نه تنها غذاهای خوشمزه نمیخورم، که رسمن آشغال میخورم و میفهمم دارم چاق میشم باز. دوست دارم گریه کنم. من واقعا ضعیفم. وگرنه همیشه راه هست. ولی من آدمی بودم که با اینکه میتونست روزهای زیادی تنها بمونه، اما آخرش میدونست هر موقع که بخواد میتونه کساییکه دوست داره رو ببینه و تقریبا هر روز بغلشون کنه. من بدون بغل کم انرژی و کم انرژی تر میشم. خدایا میخوام این پروسه لعنتی متوقف شه. من هر روز اونهمه اونهمه پیاده روی می کردم. زیر بارون، تو سرما آخ خدایا دلم شهر خودم رو میخواد. دلم تند راه رفتن تو سرمای بارونی عزیزم رو میخواد. اصلا دلم کباب هایی که میخوردیم رو میخواد. یا حتی اون فست فود های خوشمزه که وزنم رو بالا نمی بردن. من قبلا اصلا برام مهم نبود که چه شکلی ام. اما الآن مهمه. مهمه و نمیخوام تو چشم دوستام زشت باشم. نمیخوام چاق شم. نمیخوام زشت باشم باز. تازه داشتم یکم حس خوب به خودم می گرفتم. و خب میدونید همه اینا تقصیر کیه؟ آفرین. همون. 

 

+ امشب نویسنده باهام حرف زد. درباره چیزای معمولی. ازش ممنونم که ولم نمی کنه. ازش ممنونم که هنوز دوستمه و "تنها" دوستمه 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

کافه کد - طراح قالب بلاگ بیان و وب دانشجویان تربیت بدنی منطقه آزاد اروند دانلود ترانه های روز مسیر تکنولوژی هفت آسمان دریا معرفی شهاب شرافت شِلّ لی ایـ ایـ [ک‌]کرد! nila777 خرید وبمانی